لغت نامه دهخدا
بسینه. [ ب َ ن َ ] ( اِخ ) از قرای مرو است بر دو فرسخی آن. ( از معجم البلدان ) ( مرآت البلدان ج 1 ص 212 ).
بسینه. [ ب َ ن َ ] ( اِخ ) از قرای مرو است بر دو فرسخی آن. ( از معجم البلدان ) ( مرآت البلدان ج 1 ص 212 ).
از قرای مرو است بر دو فرسخی آن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نهفته در ظلمات تنست آب حیوه بسینه است دل آئینه سکندر ما
💡 بس که مرا ز خویش راند بس که بسینه ریش ماند فیض بیاز قهر او روی بلطف او کنم
💡 دست ردم بسینه نهاد، آنکه شد قرار کز یاریم نهد بدل بیقرار دست
💡 آنجا که هست دست تو در صدر چرخ را دربان بسینه باز نهد روزبار دست
💡 گداخت راه دلم سنگ و در تو نیست اثر بسینه اینکه تو داری مگر دلست که روست
💡 تیرت مگر که بر دل خصم تو عاشقست کاندر جهد بسینه خصم تو هر زمان