بسیجی

مترادف‌ها

داوطلب

لغت نامه دهخدا

بسیجی.[ ب َ ] ( ص نسبی ) مُشَمَّر. آماده. مجهز:
بجان تشریف مدح من بسیجد
مرا چون دید در مدحت بسیجی.سوزنی.|| قابل تجهیزات. ( واژه های فرهنگستان ایران ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) قابل تجهیز.

ویکی واژه

قابل تجهیزات

جمله سازی با بسیجی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در ساحل رحیلی برگ سفر بساز در منزل بسیجی تخم امل مکار

💡 چون آن اشارات بدیدم و آن بشارت بشنیدم، رخش فکرت در زیر زین کشیدم و به قطع مسافت این بیدا بسیجیدم و با سعادت گفتم:

💡 اجتماع مادران عزادار که با حضور خانواده‌های بسیاران از جوانانی که توسط نیروهای امنیتی و بسیجی کشته شده بودند (از جمله خانواده ندا) در پارک لاله تهران از سوی نیروهای حکومتی سرکوب شد.

💡 من دل به تو سپردم، تا شغل من بسیجی زان دل به تو سپردم تا حق من گزاری

💡 بسیجید بر جنگ ایران زمین زمین تنگ کرد از سواران کین

💡 بسیاری از نیروهای بسیجی در طول دوران جنگ با ایثار و فداکاری بی‌نظیر خود، در خط مقدم جبهه‌ها حضور یافته و از تمام توان خود برای دفاع استفاده کردند.

💡 سازمان‌های مختلف در برنامه‌های امدادرسانی خود، از حضور داوطلبانه و فعالانه نیروهای بسیجی برای مدیریت بحران‌ها و کمک به مناطق آسیب‌دیده از حوادث طبیعی بهره می‌برند.

💡 فعالیت‌های فرهنگی و آموزشی که توسط جوانان بسیجی در محله‌های مختلف انجام می‌شود، نقش مهمی در ارتقای سطح آگاهی و همبستگی اجتماعی در میان شهروندان ایفا می‌کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران