لغت نامه دهخدا
بسیجی.[ ب َ ] ( ص نسبی ) مُشَمَّر. آماده. مجهز:
بجان تشریف مدح من بسیجد
مرا چون دید در مدحت بسیجی.سوزنی.|| قابل تجهیزات. ( واژه های فرهنگستان ایران ).
بسیجی.[ ب َ ] ( ص نسبی ) مُشَمَّر. آماده. مجهز:
بجان تشریف مدح من بسیجد
مرا چون دید در مدحت بسیجی.سوزنی.|| قابل تجهیزات. ( واژه های فرهنگستان ایران ).
( صفت ) قابل تجهیز.
قابل تجهیزات
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در ساحل رحیلی برگ سفر بساز در منزل بسیجی تخم امل مکار
💡 چون آن اشارات بدیدم و آن بشارت بشنیدم، رخش فکرت در زیر زین کشیدم و به قطع مسافت این بیدا بسیجیدم و با سعادت گفتم:
💡 اجتماع مادران عزادار که با حضور خانوادههای بسیاران از جوانانی که توسط نیروهای امنیتی و بسیجی کشته شده بودند (از جمله خانواده ندا) در پارک لاله تهران از سوی نیروهای حکومتی سرکوب شد.
💡 من دل به تو سپردم، تا شغل من بسیجی زان دل به تو سپردم تا حق من گزاری
💡 بسیجید بر جنگ ایران زمین زمین تنگ کرد از سواران کین