بسیار یک قید و صفت در زبان فارسی است که به معنای «خیلی»، «فراوان» یا «به مقدار زیاد» به کار میرود. این واژه برای بیان شدت، تعداد زیاد، یا میزان بالای چیزی استفاده میشود. به عبارت دیگر، این کلمه نشاندهنده حجم یا درجه بالایی از یک ویژگی یا کمیت است.
کاربردها
بیان کمیت زیاد: وقتی میگوییم «بسیار»، منظور ما تعداد یا مقدار زیادی از چیزی است. مثلاً «بسیار کتاب خواندهام» یعنی تعداد کتابهایی که خواندهام زیاد است. این کاربرد برای تاکید بر حجم یا تعداد زیاد به کار میرود.
بیان شدت و درجه: این واژه همچنین برای نشان دادن شدت یا درجه بالای یک صفت یا حالت استفاده میشود. مثلاً وقتی میگوییم «او بسیار مهربان است»، یعنی مهربانی او در حد زیادی وجود دارد.
کاربرد در جملات مثبت و منفی: این واژه میتواند در جملات مثبت برای تاکید بر خوبیها و در جملات منفی برای برجسته کردن مشکلات یا مسائل به کار رود.
معادل انگلیسی
این کلمه در زبان انگلیسی معمولاً به صورت زیر ترجمه میشود که بسته به جمله و کاربرد، میتوانید از هر کدام استفاده کنید:
very
much
a lot
greatly
بسیار. [ ب ِ ] ( ق، ص ) پهلوی وسیار مرکب از وس. ساختمان کلمه واضح نیست. در پارسی باستان وسی دهار «بسیار گرفته، داشته » قیاس کنید با وسی کار پهلوی «نیبرگ 236» و رجوع به اسفا 1:2 ص 192 شود. ( از حاشیه برهان قاطع چ معین ). چندین و زیاد و متعدد و کثیر و فراوان و خیلی و بینهایت. ( ناظم الاطباء ). کثیر. ( ترجمان القرآن ). مرادف بسی است مقابل کم و اندک. ( آنندراج ). وافر. بسی. فراوان و متعدد و زیاد. ( فرهنگ نظام ). و رجوع به شعوری ج 1 ورق 202 شود:
کس فرستاد بسر اندر عیار مرا
که مکن یاد بشعر اندر بسیار مرا.رودکی.رخم بگونه خیری شده است از انده و غم
دل از تفکر بسیار خیره گشت و دژم.خسروانی.وان مردگان در آن چهار دیوار بمانند سالیان بسیار. ( ترجمه تفسیر طبری ).
چو آب اندر شمر بسیار ماند
زهومت گیرد از آرام بسیار.دقیقی.مر او را گهر داد و دینار داد
گرانمایه یاقوت بسیار داد.فردوسی.مرا اختر خفته بیدار گشت
به مغز اندر اندیشه بسیار گشت.فردوسی.چو آن پیکر پرنیان دید شاه
دژم گشت و بسیار کردش نگاه.فردوسی.از خوردن بسیار شود مردم بیمار.فرخی.بسیار پیش همت تو اندک
دشوار پیش قدرت تو آسان.فرخی.زین دست بدان دست بمیراث تو دادند
از دهر بدان شه را این ملکت بسیار.منوچهری.دست بر پر زد و بر سر زد و بر جبهت
گفت بسیاری لاحول و لاقوت.منوچهری.زهدانکتان بچه بسیار گرفته.منوچهری.احمدبن الحسن... به بلخ آمد با خوبی بسیارو نواخت. ( تاریخ بیهقی ). حاجب غازی... در آن نواحی... بسیار لشکر بگردانیده و فراز آورده. ( تاریخ بیهقی ). ما بسیار نصحیت کردیم و گفتیم... فرزندان و حشم بسیار دارد. ( تاریخ بیهقی ). و هرگه که از حدیثی بحدیث دیگر روم بسیار بگویم ولیکن گفته اند بسیاردان بسیارگوی باشد. ( قابوسنامه ). بسیار گفتن دوم بیخردیست. ( قابوسنامه ).
یکی ز ما و هزار از شما اگرچه شما
چو مار و مورچه بسیار و ما نه بسیاریم.ناصرخسرو.گرچه بسیار بود زشت، همان زشت است
زشت هرگز نشود خوب به بسیاری.ناصرخسرو.
(بِ ) [ په. ] (ص. ق. )زیاد، متعدد، فراوان، دارای کمیت بزرگ نامعلوم.
۱. زیاد، فراوان.
۲. (قید ) به طور فراوان.
زیاد، فراوان، مقابل کم و اندک
( صفت ) زیاد متعدد کثیر فراوان بس مقابل اندک کم.
زیاد، متعدد، فراوان، دارای کمیت بزرگ نامعلوم.