بسلی

لغت نامه دهخدا

بسلی. [ ب َ ] ( ص نسبی ) منسوب به بسل. عصفر و حنا. رجوع به الجماهر چ 1355 هَ. ق. حیدرآباد دکن ص 176 شود.
بسلی. [ ب َ ] ( ص نسبی ) منسوب به بسل که طایفه ای از قریش بیرون مکه بودند. ( اللباب فی تهذیب الانساب ). رجوع به بسل شود.

فرهنگ فارسی

منسوب به بسل که طایف. از قریش بیرون مکه بودند.

جمله سازی با بسلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر سیف سر خود را اندر قدمت مالد پای ملخی بخشد موری بسلیمانی

💡 خبر چشمه ی حیوان بسکندر بردند مژده ی خاتم دولت بسلیمان دادند

💡 ای هدهد جان ره بسلیمان نتوات برد بر درکه او بسکه طیور است و وحوش است

💡 اهلی چکند عرض هنر نزد کسی کو خاتم بسلیمان و به جم جام فرستد

💡 گستاخیی بحضرت او میکنم چه گر مورش سخنوری بسلیمان چسان رسد

💡 فرق میان شقی واشقی آن است که شقی را اگرچه نفس او بشقاوت عصیان حق و مخالفت فرمان گرفتارست اما دلش بسعادت قبول ایمان و بسلیم فرمان حق بر کارست.

ددمنشانه یعنی چه؟
ددمنشانه یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز