لغت نامه دهخدا
بانوی. ( اِ )بانو. رجوع به بانو شود. || معشوقه. ( لغت نامه اسدی ).
بانوی. [ ن َ ] ( ص نسبی ) منسوب به بانه است و بانه از محال کردستان است.
بانوی. ( اِ )بانو. رجوع به بانو شود. || معشوقه. ( لغت نامه اسدی ).
بانوی. [ ن َ ] ( ص نسبی ) منسوب به بانه است و بانه از محال کردستان است.
منسوب به بانه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میوه چو بانوی ختن در پس حجلههای زر زاغ چو خادم حبش پیش دوان به چاکری
💡 بانوی شرق و غرب مگر رخصه خواهدم کامید این حدیث دو گوشم چهار کرد
💡 پس ازپرده آن بانوی پرده گی که کردی به جان مریمش بنده گی
💡 بانوی تاجدار مرا طوقدار کرد طوق مرا چو تاج فلک آشکار کرد
💡 در مجموع فورتونا، خدابانویی مهم و قدرتمند بود، اما با این همه، اندیشه رومیان دربارهٔ کار او مبهم بود.
💡 آمنه دمشقیّه (۱۲۶۶ - ۱۳۴۰ ) (نسب: آمنه بنت ابراهیم بن علی، واسطیه دمشقیه) بانوی محدث سوری بود.