لغت نامه دهخدا
باط.( اِ ) شادمانی باشد. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 228 ).
باط. ( ع اِ ) ( مشتق از اِباط ) بغل. زیر بغل. ( دزی ج 1 ص 49 ).
- باط حشیش؛ یکدسته علف. یک بغل علف. ( از دزی ج 1 ص 49 ).
باط.( اِ ) شادمانی باشد. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 228 ).
باط. ( ع اِ ) ( مشتق از اِباط ) بغل. زیر بغل. ( دزی ج 1 ص 49 ).
- باط حشیش؛ یکدسته علف. یک بغل علف. ( از دزی ج 1 ص 49 ).
بغل و زیر بغل
فرو رفتن، داخل شدن، بویژه داخل شدن شئی در بدن مانند خار که به دست و پا رود. گون باط دِ. خورشید غروب کرد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آنکش گشاده شد نظری بر جمال حق مشنو که: با مزخرف باطل یکی شود
💡 مهدی سیدی همچنین در ارتباط با جایگاه لهجه و گویش مشهدی میگوید:
💡 ای حسود این خیال باطل چسیت؟ زین خیالت بگو که حاصل چیست؟
💡 بود تجلی عرفان ز باطنش ظاهر چو عکس باده ی لعل از صفای جام بلور
💡 آنک گاهی خشت و گاهی گل کشید این همه سختی نه بر باطل کشید