امحال
مترادفها
تأخیر، مهلت، فرصت
متضادها
امکان، وجود
لغت نامه دهخدا
امحال. [ اِ] ( ع مص ) خشک شدن شهر و زمین. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || بخشک سالی رسیدن مردم. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). بقحط و خشکسالی رسیدن. ( از تاج المصادر بیهقی ) ( از آنندراج ). بقحط سالی رسیدن. ( مصادر زوزنی ).
امحال. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ مَحل. ( اقرب الموارد ). رجوع به محل شود.
فرهنگ معین
( اِ ) ~ع. ~ (مص ل. ) ۱ - قحطی و خشکسالی شدن. ۲ - بی حاصل شدن.
فرهنگ فارسی
خشک شدن شهر و زمین
ویکی واژه
~
~
قحطی و خشکسالی شدن.
بی حاصل شدن.
جمله سازی با امحال
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چون کلامی هست حق را لامحال پس دمی باشد ورا جل و جلال
💡 بیک دو بیت ندانم چه داد فضل بدو فسانه باک ندارد ز نامحال و محال
💡 «پیوسته دلم طلب حقیقت میکردی اندر حال طفولیت و از اهل ظاهر نفرتی مینمودی و دانستمی لامحاله که جزین ظاهر که عامه بر آناند نیز سری هست مر شریعت را تا به بلاغت رسیدم.»
💡 نکند از عقبِ دوست نزاری رجعت لامحال از پیِ خورشید بود سرعتِ ظل
💡 اگر بود و گر نه بگو لامحال که دشوار و ناممکن آمد سؤال