الحاصل

لغت نامه دهخدا

الحاصل. [ اَ ص ِ ] ( ع ق ) در اختصار کلام استعمال میشود یعنی مختصراً و بالجمله و القصه. ( ناظم الاطباء ). باری. مَخلَص. مخلص کلام. خلاصه.جان کلام. بهر جهت. بهرصورت. بالاخره. عاقبت. آخرالامر. قصه کوتاه. قصه کوته. الغرض. معالقصه. بالجمله. صاحب آنندراج گوید: چون از ادا کردن مطلبی عاجز شوند وخواهند که سخن را مختصر کنند لفظ الحاصل و حاصل کلام و سخن مختصر و سخن کوتاه و امثال آن را گویند و اینها گویا مرادف همند و «فی الجمله » نیز از این قبیل است - انتهی. الحاصل و نظایر آن تکیه کلام اند و در مقام تأنی و مختصر کردن کلام سابق و شروع به مطلب لاحق استعمال شوند. و رجوع به مجموعه مترادفات ص 273 شود.

فرهنگ معین

(اَ ص ِ ) [ ع. ] (ق. ) باری، خلاصه، القصه.

فرهنگ عمید

کلمه ای که در اختصار کلام گفته یا نوشته می شود، مانند بالجمله، القصه، باری، و خلاصه.

فرهنگ فارسی

کلمهای است که درا تصارکلام گفته یانوشته می شودمانندبالجمله والقصه، باری
باری سخن کوتاه خلاصه: (( الحاصل وقتی وارد شدیم سائرین آمده بودند. ) ) ( فرتا.: حاصل )
در اختصار کلام استعمال میشود یعنی مختصرا و بالجمله و القصه.

ویکی واژه

باری، خلاصه، القصه.

جمله سازی با الحاصل

💡 انعام و اکرام از تو دریغ نخواهم نمود بلکه تو را انیس و جلیس خود خواهم داشت، و الحاصل نوازش بسیار بقلندر کرد و چرب زبانى زیاد هم نمود تا آنکه گفت:

💡 مهر تو به جان و دل آمیخت در آب و گل مارا همه الحاصل حاصل تویی از دنیا

💡 ماالحاصل فی البین چه گویی سفری کن چون خضر و بجوی این گهر از مجمع بحرین

💡 باری الحاصل نگینِ مُهرِ وحدت امرِ اوست باری القصّه زمینِ معرفت در ضبط ماست

💡 با آنکه ترا در دل، پیوسته بود منزل با وصل تو الحاصل من فاصله‌ها دارم

💡 نشناخت کس خدا جز از آن حجه مبین الحاصل از وجود علی جز خدا مبین