فرهنگ معین
(اُ یا اَ رَ ) (اِ. ) خورشید، آفتاب.
(اُ یا اَ رَ ) (اِ. ) خورشید، آفتاب.
( اسم ) خورشید آفتاب هور هورخش.
خورشید، آفتاب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بارخش وه نیز میدیدیم زین هوش خراب باز اگر میبرد بارم را بدر بیمرگ از آب
💡 خارخشکم دودمان گلخن از من روشن است روشناس لاله و گل همچو شبنم نیستم
💡 چه باشد مست خارخشک من، کز بیم خوی او ز مجمر می گریزد در حصار آهنین آتش
💡 بارخش، ای نقشبند، دعوی صورت مکن صنعت خود را مبین، صنع خدا خوشترست
💡 عدوبند و ظفرمند و هنرجوی و هنرپیشه عطابخش و صبارخش و سماقدر و سخاگستر
💡 انتظار از آن سوارم میکشد کز بار ناز بس گران میجنبد از جارخش استغنای او