تبصبص

لغت نامه دهخدا

تبصبص.[ ت َ ب َ ب ُ ] ( ع مص ) تبصبص فلان؛ تملق کردن وی. ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ). تبصبص سگ؛ دم جنبانیدن آن. ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ). دم جنبانیدن سگ و چاپلوسی کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). دم بزمین زدن و چاپلوسی کردن. ( فرهنگ نظام ). چاپلوسی کردن. ( ترجمان علامه جرجانی ): تبصبصی میکرد و تملقی مینمود. ( سندبادنامه ص 152 ). ایشان راه تبصبص و حداقت پیش گرفتند. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 205 ).

فرهنگ معین

(تَ بَ صْ بُ ) [ ع. ] ۱ - (مص ل. ) دم جنبانیدن. ۲ - (اِمص. ) چاپلوسی.

فرهنگ عمید

تملق، چاپلوسی.

فرهنگ فارسی

دم جنباندن، دم جنبانیدن سگ، چاپلوسی کردن
۱- ( مصدر ) گرد گشتن. ۲- دم جنبانیدن. ۳- ( اسم ) چاپلوسی تملق. جمع: تبصبصات.

ویکی واژه

دم جنبانیدن.
چاپلوسی.

جمله سازی با تبصبص

💡 و این مرد گربه ای داشت. مدتها آستان او بالین کرده و مدت عمر در خدمت او بسر برده و حقوق آنف و سالف ثابت گردانیده و از مدت وفات مادر طفل یک لحظه از حوالی مهد او جدا نبوده و طلیعه جان و پاسبانی مال او کرده و هرگاه که دایه مشغول بودی، گاهواره بجنبانیدی. روزی پدر کودک و دایه هر دو از خانه غایب بودند و گربه بر عادت گذشته پیش گاهواره خفته بود. ماری سیاه از سوراخی بیرون آمد و قصد کودک کرد. گربه از آنجا که شفقت او بود بر احوال کودک و عادت طبیعی روی به مار آورد و با او به کارزار ایستاد. گاه به زخم پنچه و گاه به زخم دندان گلوی مار می درید و سر و قفای او می خایید تا مار هلاک شد و کودک از خطر او مصون بماند و گربه از خون مار پوستین آهار داد. چون مرد برسید، گربه قدوم او را استقبال نمود و از بهر آنکه چنین دشمنی از پای درآورده بود و چنین نازله ای دفع کرده و جان در معرض خطر نهاده، تبصبصی می کرد و تملقی می نمود و طمع می داشت که استخوانی یا لقمه نانی بدو دهد. مرد چون در گربه نگاه کرد، دهان او خون آلود دید. از غایت مهر و عشق فرزند خوفی و رعبی بر دلش غالب شد که: «الولد مبخله مجنبه محزنه». در خاطرش گذشت که گربه فرزند او را بکشته است. از سر عجله طبع و وسوسه ظن و ضعف بنیت، این خیال در دل او چنان قوی شد که چوبی بر سر گربه زد و از پای درآورد و چون از دهلیز به صفه و از صفه به غرفه آمد، ماری سیاه دید کشته و خون از وی پالوده و فرزند در گهواره به سلامت خفته. دست بزد و جامه پاره کرد و از سر تاسف و تحسر گفت: «یا حسرتی علی ما فرطن فی جنب الله» و اشک ندامت بر صفحات وجنات از فواره دیدگان روان کرد و بدان تعجیل که از تسویل شیطان و تخییل بهتان رفته بود، تاسف ها خورد و خود را ملامت ها کرد و گفت: این چه اسراف بود که از طبع عجول و نفس ملول بی انصاف من در وجود آمد و این چه ناجوانمردی و بی رحمی بود که از شره نفس من برین حیوان رفت و چنین ظلمی مفرط از من پیدا شد؟

💡 رشته فروگذاشت تا زرگر به‌سر چاه آمد. سیاح را خدمت‌ها کرد و عذرها خواست و وصایت نمود که وقتی بروگذرد و او را بطلبد، تا خدمتی و مکافاتی واجب دارد. بر این ملاطفت یک دیگر وداع کردند، و هرکس به جانبی رفت. یک چندی بود، سیاح را بدان شهر گذر افتاد. بوزنه او را در راه بدید تبصبصی و تواضعی تمام آورد و گفت: بوزنگان را محلی نباشد و از من خدمتی نیاید، اما ساعتی توقف کن تا قدری میوه آرم. و بر فور بازگشت و میوه بسیار آورد. سیاح به قدر حاجت بخورد و روان شد. از دور نظر بر ببر افگند، بترسید، خواست که تحرزی نماید. گفت: ایمن باش، که اگر خدمت ما ترا فراموش شده‌ست ما را حق نعمت تو یاد است هنوز.

قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
همه یعنی چه؟
همه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز