لغت نامه دهخدا
افیونی. [اَف ْ ] ( ص نسبی ) تریاکی باشد که به افیون خوردن عادت دارد. ( آنندراج ). تریاکی. منسوب به افیون. ( ناظم الاطباء ). معتاد به استعمال افیون. ( یادداشت مؤلف ).
افیونی. [اَف ْ ] ( ص نسبی ) تریاکی باشد که به افیون خوردن عادت دارد. ( آنندراج ). تریاکی. منسوب به افیون. ( ناظم الاطباء ). معتاد به استعمال افیون. ( یادداشت مؤلف ).
( ~. ) (ص نسب. ) تریاکی، بنگی.
کسی که عادت به خوردن یا کشیدن تریاک دارد، تریاکی.
( صفت ) کسی که عادت بخوردن یا کشیدن تریاک دارد تریاکی عملی.
💡 چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی که گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی
💡 پای از سر باز نشناسم یاران همتی این چه افیونی است ساقی در شراب انداخته
💡 دل میخانه گرد من حزین از قهوه نگشاید چه کیفیّت دهد دریاکشان را حب افیونی؟
💡 زهراوی و ابن زهر اولین کسانی بودند که از اسفنج آغشته به مواد افیونی یا اسفنج بیهوشی، بیهوش کردن بیماران قبل از عمل جراحی استفاده کردند.
💡 افیونیه (همچنین:تریاکیه و وافوریه) به گونهای نظم یا نثری گفته میشود که به طنز یا جد در مدح یا ذم تریاک یا دیگر مواد مخدر سروده و نوشته شده باشد.
💡 کیست آن میخواره و افیونی صافیضمیر تا ترا گوید که ای خر! خیزه عرعر می کشی