سفرکردن

لغت نامه دهخدا

سفر کردن. [ س َ ف َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) از مقر خود بمحل دیگر رفتن. مسافرت کردن. ( حاشیه برهان قاطع چ معین ):
نوروز ازاین وطن سفری کرد چون ملک
آری سفر کنند ملوک بزرگوار.منوچهری.گفتم او را بگوی چون رستی
زین سفر کردن به رنج و به بیم.ناصرخسرو.بشر حافی گفت: ای قرایان سفر کنید تا پاک شوید که آب یک جای ماند بگردد. ( کیمیای سعادت ).
نه گیتی پس از جنبش آرام یافت
نه سعدی سفر کرد تا کام یافت.سعدی.چو ماکیان بدر خانه چند بینی جور
چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار.سعدی.|| خالی کردن. ( برهان ). تمام کردن. ( برهان ).

جمله سازی با سفرکردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حج چه باشد ز خود سفرکردن به کجا جانبِ بِدایتِ کار

💡 نه جای سفرکردن و نه روی اقامت

💡 و گفت: هیچ نمی‌دانم مرید را مضرتر از سفرکردن بر متابعت نفس و هیچ فساد به مرید راه نیافت الا به سبب سفرهای باطل.

💡 چون سفر کردم، مرا راه آزمود زین سفرکردن ره‌آوردم چه بود؟

💡 سفرکردن چه حاصل زانکه آمد غمت همراه دل منزل به منزل

شلوار یعنی چه؟
شلوار یعنی چه؟
دوچین یعنی چه؟
دوچین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز