لغت نامه دهخدا
سفرساز. [ س َ ف َ ] ( نف مرکب ) آهنگ سفرکننده. مسافر:
نخواندی که جان چون سفرساز گشت
از آن کس که آمد بدو بازگشت.نظامی.ز اول صبح تا به نیمه روز
من سفرساز و او مسافرسوز.نظامی.
سفرساز. [ س َ ف َ ] ( نف مرکب ) آهنگ سفرکننده. مسافر:
نخواندی که جان چون سفرساز گشت
از آن کس که آمد بدو بازگشت.نظامی.ز اول صبح تا به نیمه روز
من سفرساز و او مسافرسوز.نظامی.
آهنگ سفر کننده. مسافر.
{supplier} [گردشگری و جهانگردی] شرکتی که اجزای اساسی سفر، مانند وسایل حمل ونقل یا واحد اقامتی، را فراهم می کند
شرکتی که اجزای اساسی سفر، مانند وسایل حملونقل یا واحد اقامتی، را فراهم میکند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عقل شفاجوی و طبیبش تویی ماه سفرساز و غریبش تویی
💡 در منزل نخست فنا می شود تمام چندان که بیش برگ سفرساز می کنم
💡 مهلت عمر کم و وقت بهاران تنگ است غنچه در پوست مگر برگ سفرساز کند