لغت نامه دهخدا
سرجمع. [ س َ ج َ ] ( اِ مرکب ) جزو. در شمار. در عداد: نه سرجمع مرده هاست نه سرجمع زنده هاست. ( یادداشت مؤلف ).
سرجمع. [ س َ ج َ ] ( اِ مرکب ) جزو. در شمار. در عداد: نه سرجمع مرده هاست نه سرجمع زنده هاست. ( یادداشت مؤلف ).
(سَ جَ ) [ فا - ع. ] ۱ - (ق. ) جمعاً، روی هم رفته. ۲ - (اِ. ) جزو. ۳ - (ص. ) برگزیده، نخبه.
جزو درشمار در عداد
جمعاً، روی هم رفته.
جزو.
برگزیده، نخبه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیم شمس الحقی که او شد سرجمع هر علا
💡 توبه بشکستند ما را برسرجمع آشکارا برسرجمع آشکارا توبه بشکستند ما را
💡 و در احکام مروت غدر به چه تاویل جایز توان داشت؟ و بارها بر سرجمع با او ثناها گفته ام و ذکر خرد و دیانت و اخلاص و امانت او بر زبان رانده، اگر آن را خلافی روا دارم بتناقض قول و رکت رای منسوب گردم و عهد من در دلها بی قدر شود.
💡 زین دو مصرع برآمدش تاریخ بر سرجمع چون فزائی هاد