دست مالیدن

لغت نامه دهخدا

دست مالیدن. [ دَ دَ ] ( مص مرکب )بسودن. پرواسیدن. برمجیدن. تمسح. تمسیح. ( منتهی الارب ): مشن؛ دست مالیدن برچیزی درشت. ( منتهی الارب ). مث؛دست در چیزی مالیدن. ( دهار ) ( تاج المصادر بیهقی ).
- دست به دست مالیدن؛ کنایه از تأمل و تأخیر در کار است. ( لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ). دیر کشانیدن کاری. مماطله. مسامحه. در کاری دیر کردن. دست بدست کردن. دست دست کردن:
اکنون که نیامدبه کفت مال و شدت عمر
ای بی خرد این دست بدان دست همی مال.ناصرخسرو.گفتم تفنگ را به من ده، آنقدر دست به دست مالید تا کبک پرید. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- || عملی که برای ابراز اسف یا حسرتی کنند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ): دست تغابن بر یکدیگر همی مالید. ( گلستان سعدی ).
|| محو کردن. ستردن:
هر سخنی کز ادبش دوری است
دست برو مال که دستوری است.نظامی ( مخزن الاسرار ص 179 ).

فرهنگ فارسی

بسودن. پرواسیدن. بر مجیدن

جمله سازی با دست مالیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بهای نرمدستی چون نداری براو این دست مالیدن چه حاصل

کرزوس یعنی چه؟
کرزوس یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز