خوش آمدن

خوش آمدن یک عبارت فارسی است که به معنای خوشایند بودن یا مورد پسند واقع شدن استفاده می‌شود. این عبارت برای بیان احساس مثبت نسبت به یک چیز، شخص یا وضعیت به کار می‌رود.

معنی و کاربرد:

مطبوع آمدن: خوش آمدن به معنای احساس رضایت یا خوشحالی از چیزی است. به عنوان مثال، اگر کسی بگوید این غذا به من خوش آمد، به این معناست که آن غذا برای او خوشایند و لذت‌بخش بوده است.

خوش‌آمدگویی: این عبارت همچنین می‌تواند به معنای استقبال از کسی باشد. مثلاً وقتی کسی به خانه شما می‌آید و شما از حضور او خوشحال هستید، می‌توانید بگویید خوش آمدی.

استفاده در مکالمات روزمره:

این عبارت در مکالمات روزمره و غیررسمی بسیار رایج است و می‌تواند در موقعیت‌های مختلفی مانند مهمانی‌ها، دیدارها و تعاملات اجتماعی به کار رود.

لغت نامه دهخدا

( خوش آمدن ) خوش آمدن. [ خوَش ْ / خُش ْ م َ ] ( مص مرکب ) مطبوع آمدن. مورد پسند قرار گرفتن. نیکو آمدن. مورد پذیرش آمدن. ملایم طبع قرار گرفتن. مایه لذت بردن شدن:
ستایش خوش آید همه خلق را
ولی سست باشند گاه کرم.ابوشکور ( از صحاح الفرس ).بخندید گرسیوز نامجوی
همانا خوش آمدْش گفتار اوی.فردوسی.چنان خوش آید بر گوش تو سؤال کجا
بگوش مردم دل مرده بانگ رود حزین.فرخی.چون عبداﷲبن سلیمان آن نامه بخوانداو دوست عمرولیث بود گفت چه حاجت است آن مهتر را بدین و من دانم که امیرالمؤمنین را خوش نیاید. ( تاریخ سیستان ). مردمان را از آن خوش نیامد. ( تاریخ سیستان ). و کوتوال چندان خوردنی پاکیزه بیاورد... که از حدبگذشت و سلطان را سخت خوش آمد و بسیار نیکوئی گفت. ( تاریخ بیهقی ). بباغ محمودی رفت و نشاط شراب کرد و خوش آمد فرمود که بنه ها و دیوانها آنجا باید آورد. ( تاریخ بیهقی ). این زن... آن سیرتهای ملکانه امیر بازنمودی و امیر را از آن سخت خوش آمدی. ( تاریخ بیهقی ).
گرْت خوش آید سخن من کنون
ره ز بیابان بسوی شهر تاب.ناصرخسرو.مر مرا گویی تو آنچت خوش نیاید همچنان
ور بگویم از جواب من چرا باید طپید؟ناصرخسرو.و چون از روم بازگشت قصد انطاکیه کرد و بگرفت و انطاکیه خوش آمد او را. ( فارسنامه ابن بلخی ). روزی هادی صحنی برنج نیمی بخورد و نیمی در وی زهر کرد و بمادر فرستاد گفت مر این خوش آمد و بتو فرستادم. ( مجمل التواریخ و القصص ). معتضد را عظیم خوش آمد آن طاعتداری. ( مجمل التواریخ والقصص ). چون بسرای درآمد چشم سلیمان بر وی افتاد هیئت و منظر او خوش آمدش. ( تاریخ بخارای نرشخی ). ملک را خوش آمد و گفت او را بیاورید تا خلعت دهم. ( قصص الانبیاء ). هر سال ایشان به گوی زدن میشدند و این پسران نیکو میزدند و ملک را خوش می آمد. ( قصص الانبیاء ). و کیومرث را خوش آمد پاره ای طعام را پیش خروس افکند. ( قصص الانبیاء ). هر کس پیش ایشان چیزی بردی یا مطربی سرودی گفتی یا سخنی نیکو گفتی در معانی که ایشان را خوش آمدی گفتندی زه. ( نوروزنامه خیام ).
نالم آنرا ناله ها خوش آیدش
از دو عالم ناله و غم بایدش.مولوی.قضا نقل کرد از عراقم بشام
خوش آمد در آن خاک پاکم مقام.

فرهنگ فارسی

( خوش آمدن ) ( مصدر ) خوش آمدن کسی را. مطبوع واقع شدن آن چیز مورد پسند وی شدن. یا خوش آمدید. تعارفی است که بمهمان هنگام ورود بخانه گویند.
مطبوع آمدن مورد پسند قرار گرفتن

جملاتی از کلمه خوش آمدن

امّا آداب مرید اندر سماع، باختیار خویش، البتّه، اگر واردی برو درآید که او را بحرکت آرد و در وقت، آن نبود که خویشتن را نگاه دارد بمقدار غلبۀ وارد، او را در حرکت معذور دارد چون آن غلبه زائل شد واجب بود برو، نشستن و آرام گرفتن زیرا که حرکت کردن بخوش آمدنِ وجد، بی غلبه و ضرورتی درست نبود اگر چنانست که آنرا عادت کند بدان خوش آمدنِ وجد، حرکت میکند او را از حقائق هیچ چیز کشف نیفتد، غایت احوال او آن بود که دل او خوش گردد.

فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم