خودخور

لغت نامه دهخدا

خودخور. [ خوَدْ / خُدْ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) آنکه غم خویش بکس نگوید تا تسکین یابد. || آنکه تنها خورد. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ معین

( ~. خُ ) (ص فا. ) (عا. ) کسی که غصه بسیار می خورد.

فرهنگ عمید

ویژگی کسی که بسیار غصه می خورد و رنج خود را آشکار نمی کند.

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که غصه بسیار میخورد.
آنکه غم خویش بکس نگوید تا تسکین یابد یا آنکه تنها خورد.

ویکی واژه

(عا.)
کسی که غصه بسیار می‌خورد.

جمله سازی با خودخور

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نقل است که سالها مجاهده کردم و خود را به زندان بازداشتم و پشت بر خلایق کردم و ریاضات کشیدم راه به من گشاده نشد و با خود گفتم که چیزی می‌باید کرد که کار برآید و یا فرو شوم و از این نفس بر هم پس گفتم ای تن تو سالها بهواو مراد خودخوردی ودیدی و شنیدی و رفتی و گرفتی و خفتی و عیش کردی و شهوت راندی و این همه بر تو تاوان است اکنون در خانه رو تابندت برنهم و هرچه حقوق حق است در گردنت قلاده کنم اگر بر آن بمانی صاحب دولتی شوی و اگر نه باری در راه حق فرو شوی.

💡 خون‌دل‌خودخوری‌آسان‌تراست تا خود خون دل مردم خوری

ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
حصار یعنی چه؟
حصار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز