خصاف
لغت نامه دهخدا
خصاف. [ خ ِ ] ( ع مص ) بچه نه ماهه انداختن ماده شتر. ( از منتهی الارب ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ). منه: خصفت الناقة خصافاً. || ( اِ ) ج ِ خصفه. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). رجوع به خصفه شود.
خصاف. [ خ َص ْ صا ]( ع ص ) بسیار دروغگوی. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس )( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). || نعل دوز. ( منتهی الارب ) ( دهار ). نعلین گر. ( یادداشت بخط مؤلف ). نعلین تراش. ( ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ).
خصاف. [ خ ِ ] ( اِخ ) نام اسب اصیل سمیرین ربیعه باهلی است و منه المثل: اجرء من فارس خصاف.( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از اقرب الموارد ).
خصاف. [ خ ِ ] ( اِخ ) نام اسب اصیل جمل بن زیدبن عوف بن بکربن وائل. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خصاف. [ خ َ ] ( اِخ ) نام اسب مالک بن عمر است و منه المثل: اجرء من فارس خصاف. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خصاف. [ خ َص ْ صا ] ( اِخ ) احمدبن عمر مهیرالشیبانی، مکنی به ابوبکر. او فقیه حنفی و معاصر مهتدی خلیفه بود و چون خلیفه کشته شد خانه خصاف نیز بغارت رفت چه او نزد مهتدی منزلتی تمام داشت و از جمله منهوبات کتاب او در مناسک بود و ابن الندیم چهارده کتاب دیگر در ابواب فقه برای او نام برده است. ( یادداشت بخط مؤلف ). و رجوع به معجم المطبوعات و اعلام زرکلی چ 1 ج 1 ص 292 شود.
خصاف. [ خ ِ ] ( اِخ ) ابن عبدالرحمن. وی ازراویان حدیث و از ثقات است. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ معین
(خَ صّ ) [ ع. ] (ص. ) پینه دوز.
فرهنگ فارسی
( صفت ) پینه دوز.
ابن عبدالرحمن وی از راویان حدیث و از ثقات است.
ویکی واژه
پینه دوز.
جمله سازی با خصاف
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما ای اقبلا یرقعان الورق و یلصقان بعضه علی بعض کهیئة الثوب لیستترا به. قیل: هو و رق التین، و قیل: و رق الموز. «خصف» بر هم ساختن است تویهای نعل را، و آنچه بدان ماند، و آن کس را خصاف گویند، و آن چیز را خصیف.