لغت نامه دهخدا
خجول. [ خ َ ] ( از ع، ص ) شرمگین. شرمگن. شرمسار. آنکه بسیار شرم آورد. شرمناک.
خجول. [ خ َ ] ( از ع، ص ) شرمگین. شرمگن. شرمسار. آنکه بسیار شرم آورد. شرمناک.
(خَ ) [ ع. ] (ص. ) شرمگین، شرمنده.
( صفت ) شرمگین شرم زده شرمسار.
شرمگین، شرمنده.
💡 آزمایشگاه داستان یک جوان خجول شهرستانی است که با رتبه اول از دانشگاه فارغالتحصیل شده است. او برای استخدام به آزمایشگاه یک بیمارستان میآید، اما از لحظه اول با روابط و رقابتهای آشکار و پنهان حرفهای و عاطفی روبهرو میشود.
💡 داشت بر سر عمامهای مقبول چشمهایی سیاه و چهره خجول