حشک

لغت نامه دهخدا

حشک. [ ح َ ] ( ع مص ) ندوشیدن ناقه را چندی تا گرد آید شیر در پستان وی. ( از منتهی الارب ). || بسیار شدن شیر در پستان. گرد آمدن شیر در پستان. حشوک. ( تاج المصادر بیهقی ).
- حشک دابة؛ جو خوردن ستور.
- حشک ریح؛ ضعیف شدن باد و مختلف شدن مهاب آن. ( از منتهی الارب ).
- حشک سحابة؛ بسیارآب شدن ابر. ( اقرب الموارد ).
- حشک ناقه لبن را؛ گرد آوردن مایه شیر خود را در پستان. ( منتهی الارب ).
- حشک سماء؛ باران ریزه باریدن آسمان. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
- || اندک باران شدن آسمان. ( تاج المصادر بیهقی ) ( مهذب الاسماء ).
- حشک نخلة؛ بسیاربار شدن خرمابن. ( اقرب الموارد ).
- حشک قوس؛ سخت گردیدن کمان. ( اقرب الموارد ).
- حشک قوم؛ گرد آمدن آنان. گرد آمدن مردمان. ( زوزنی ) ( اقرب الموارد ).
- حشک نفس؛ تاسه برافتادن کسی را. ( از منتهی الارب ).
حشک. [ ح َ ش َ ] ( ع حامص ) بسیار پرشیری پستان. باز گرد آمدن شیر در پستان. فزع سخت.

فرهنگ فارسی

بسیار پر شیری پستان

جمله سازی با حشک

💡 از جگر دود می رود به سرم شعله ام حشک مغز و سودایی

💡 حبیب آن دل بچنگ آن سر زلف چو گنحشکیست در چنگال شاهین

💡 شیخ الاسلام گفت: که بوعلی رازی گوید: اذا رایت اللّه عز و جل یوحشک من خلقه فاعلم انه یریدان یؤنسک بنفسه. اللّه بینی که ترا از خلق خود، می وحشت کند، از حاضر نیاسای و غایت نجوی دان که مراد وی آنست، که ترا بخود آرام دهد و انس.