تنسیق
مترادفها
تنظیم، ساماندهی، ترتیب
متضادها
بینظمی، آشفتگی
لغت نامه دهخدا
تنسیق. [ت َ ] ( ع مص ) آراستن و ترتیب دادن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). انتظام و ترتیب دادن.( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). پیوستن سخن و جز آن. ( تاج المصادر بیهقی ). بنظم کردن سخن و جز آن. ( زوزنی ).
- تنسیق الصفات ( اصطلاح بدیع ). رجوع به تنسیق صفات شود.
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع. ] (مص م. ) ۱ - نظم دادن. ۲ - به هم پیوستن.
فرهنگ عمید
نظم و نسق دادن، ترتیب دادن و آراستن.
فرهنگ فارسی
نظم ونسق دادن، ترتیب دادن و آراستن
۱ - ( مصدر ) نظم دادن نسق دادن ترتیب دادن. ۲ - آراستن رسته کردن بهم پیوستن. ۳ - ( اسم ) نظم نسق. ۴ - آراستگی. جمع: تنسیقات.
ویکی واژه
نظم دادن.
به هم پیوستن.
جمله سازی با تنسیق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چیست شغل شاعران تنسیق اوصاف و نعوت چیست دأب منشیان تلفیق القاب و کنی
💡 اى گربه! همیشه در صحبت بودن خوش نیست، هرذى حیات را سعى معاش و فکر مأکول و مشروب و ملبوس نمودن و خرج عیال و اطفال و مرمت خانه و ترتیب و تنسیق باغ و فکر هیمه و چراغ و نفع و نقصان و تهیهى اسباب منزل را لازم است، و اگر ترک همه کنى و مدام در صحبت باشى عافبت رسوائى و پریشانى خواهى داشت و دشمن را شادکام خواهى نمود.
💡 شاها تویی که از پی تنسیق عالمت سر رشتهٔ نظام به دست کفایت است