تفتن. [ ت َ ت َ ] ( مص ) مخفف تافتن است که گرم شدن و یکدیگر را گرم گردانیدن باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ):
چو از روز رخشنده نیمی برفت
دل هر دو جنگی ز کینه بتفت.فردوسی.جز از دیدنی چیز دیگر نرفت
میان من و اوخود آتش بتفت.فردوسی.روز سخت گرم شد و ریگ بتفت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 493 ).
ز تیغش همی دشت و گردون بتفت
ز بانگش همی کوه و هامون بکفت.اسدی. || شتافتن و دویدن و خرامیدن. ( ناظم الاطباء ):
چوزال سپهبد ز پهلو برفت
دمادم سپه روی بنهاد تفت.فردوسی.و رجوع به تافتن و تابیدن و تفت و تفته و تاب شود.
(تَ تَ ) [ ع. ] (مص ل. ) ۱ - گرم شدن. خشمناک گردیدن. ۲ - گداخته شدن در آتش.
= تافتن۲
گرم شدن. خشمناک گردیدن.
گداخته شدن در آتش.
💡 دگر گرینده چشمی خواهد از سیلاب رانیها زهر تفتنده دشت انگیخت شورانگیز دریائی
💡 مهارت در سخن دارم ولی نتوان ز تاب آتش فکرت جگر تفتن
💡 جلایر در تفتن نابلد نیست تفتن پاره ای اوقات بد نیست
💡 پروردهٔ تفتندهٔ بیابان تمنا جنت شمرد دوزخ فردای قیامت
💡 وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ ائْذَنْ لِی این آیت در شأن جد بن قیس الخزرجی آمد مردی بود از معروفان منافقان رسول خدا گفت باو هل لک فی جهاد بنی الاصفر تتخذ منها سراری و وصفاء قال یا رسول اللَّه لقد عرف قومی انی رجل مغرم بالنساء و انی اخشی ان رأیت بنات الاصفر ان لا اصبر عنهن فلا تفتنّی بهذا و ائذن لی فی القعود عنک و اعینک بمالی فاعرض عنه النبی علیه السلام و قال قد اذنت لک فانزل اللَّه هذه الآیة
💡 و قوله لا تُصِیبَنَّ نهی، و الضمیر فیه للفتنة من باب قولهم لا اریک هاهنا و المعنی لا تفعلوا ما تفتنون به.