تحریق
لغت نامه دهخدا
تحریق. [ ت َ ] ( ع مص ) نیک سوزانیدن. ( تاج المصادربیهقی ). نیک بسوختن. ( زوزنی ). سوختن. ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). نیک سوختن و سوزانیدن. ( آنندراج ). نیک سوزانیدن چیزی را به آتش. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ):
وآن خیالی باشد و ابریق نی
قصد آن دلاله جز تحریق نی.مولوی ( مثنوی ).|| تشنه کردن چراگاه، شتران را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ). || تحریق در این مصراع: «و ان تکن الحوادث حرقتنی » بمعنی اصابت است. ( ازاقرب الموارد ).
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع. ] (مص م. ) سوزانیدن.
فرهنگ عمید
سوزاندن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) سوختنسوزانیدن. جمع: تحریقات.
ویکی واژه
سوزانیدن.
جمله سازی با تحریق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چیست این اتمام تحریق حجاب پرده واشد منکشف شد آفتاب