بلکن. [ ب َ ک َ ] ( اِ ) منجنیق، یعنی پیلوارافکن. ( از لغت فرس اسدی ). منجنیق. ( اوبهی ):
سرو است و کوه سیمین جز یک میانْش سوزن
خسته است جان عاشق وز غمزکانش بلکن.ابوالمثل بخاری.ز سیل خیز فنا ایمنست قصر بقات
چنانکه حصن فلکها ز صدمت بلکن.شمس فخری. || سر دیوار. ( برهان ). بلگن:
ای عهد تو بیمدار و پیمان تو سست
چون برف تموز و آفتاب بلکن.رکن الدین سنجری.بلکس. بلگن. پلکن.
(بَ کَ یا بُ لُ کَ ) ( اِ. ) ۱ - منجنیق. ۲ - سر دیوار.
۱. سر دیوار.
۲. کنگرۀ دیوار، منجنیق.
( اسم ) ۱- منجنیق. ۲- سر دیوار.
منجنی
سر دیوار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میشود در وصف او حیران بلکنت این زبان گر همه منشی دیوان فلک باشد دبیر
💡 من ندیدم همچو تو کس لک بود اشتر و پرواز بلکنجک بود
💡 نام... و ن و... س سنبوسه و بلکند کند بخورد چندان کان سرخ سرش گند کند