بلاچین
لغت نامه دهخدا
بلاچین. [ ب َ ] ( نف مرکب ) بلاچیننده. بلاگردان. || کنایه از صدقه و قربانی باشد. ( از آنندراج ):
شکر می شد لب او را بلاچین
که حرفش بود همچون نام شیرین.فوقی یزدی ( از آنندراج ).
فرهنگ معین
(بَ ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) بلاگردان.
فرهنگ عمید
= بلاگردان
فرهنگ فارسی
بلاگردان
( اسم ) بلا گردان
بلا چیننده ٠ بلا گردان ٠ یا کنایه از صدقه و قربانی شد ٠
ویکی واژه
بلاگردان.
جمله سازی با بلاچین
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 اندی که بنّونی دامن شه گرد هاچین پری ته بلا کته و حور بلاچین
💡 در آن سالهای سخت و خشکسالی، مردم با دیدن آن بلاچین مداوم، ناامید شده و به دنبال راهی برای نجات از بحرانهای اجتماعی بودند.
💡 داستانهای سنتی گاهی از شخصیتهای بلاچین صحبت میکنند که گویی با آمدن آنها، تمام آرامش و شادی از زندگی مردم گرفته میشود.
💡 با وقوع آن بلاچین ناگهانی در منطقه، بسیاری از خانهها و مزارع آسیب دیدند و زندگی ساکنان به طور کلی دچار تغییر شد.