لغت نامه دهخدا
بلاچین. [ ب َ ] ( نف مرکب ) بلاچیننده. بلاگردان. || کنایه از صدقه و قربانی باشد. ( از آنندراج ):
شکر می شد لب او را بلاچین
که حرفش بود همچون نام شیرین.فوقی یزدی ( از آنندراج ).
بلاچین. [ ب َ ] ( نف مرکب ) بلاچیننده. بلاگردان. || کنایه از صدقه و قربانی باشد. ( از آنندراج ):
شکر می شد لب او را بلاچین
که حرفش بود همچون نام شیرین.فوقی یزدی ( از آنندراج ).
(بَ ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) بلاگردان.
= بلاگردان
بلاگردان
( اسم ) بلا گردان
بلا چیننده ٠ بلا گردان ٠ یا کنایه از صدقه و قربانی شد ٠
بلاگردان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اندی که بنّونی دامن شه گرد هاچین پری ته بلا کته و حور بلاچین