بزیدن
مترادفها
کوبیدن، ضربه زدن
لغت نامه دهخدا
بزیدن. [ ب َ دَ ] ( مص ) وزیدن. ( برهان ) ( فرهنگ شعوری ) ( آنندراج ):
ای نقش مهر برهمه دلها نشسته ای
وی باد لطف بر همه تنها بزیده ای.اثیرالدین اخسیکتی.هود هدی توئی و من از تو چو صرصری
بر عادیان جهل بعادت بزیده ام.خاقانی.|| زدن پنبه و غیره. ( یادداشت بخط دهخدا ): الحلیج؛ پنبه بزیده. الحلاج؛ پنبه بز. ( مهذب الاسماء خطی از یادداشت دهخدا ).
فرهنگ معین
(بَ دَ ) (مص ل. ) نک وزیدن.
فرهنگ عمید
وزیدن، حرکت کردن باد یا نسیم.
فرهنگ فارسی
وزیدن، حرکت کردن بادیانسیم
( مصدر ) جهیدن جستن.
ویکی واژه
نک وزیدن.
جمله سازی با بزیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بزنده (=مجرم)، بزیدن (=جرم کردن)، بی یکسو (=بیطرف)، بی یکسویانه (=بیطرفانه)، پادرزم (=حمله متقابل)، جداسر (=مستقل)، شهریگری (=تمدن)، فراهمیدن (=اجتماع)، ورزاد (=انجمن تربیت بدنی)
💡 چو زهر از چشیدن چو چنگ از شنیدن چو باد از بزیدن چو الماس گازی
💡 ای راحت آن باد که از نزد تو آید پیغام تو آرد بر ما وقت بزیدن
💡 رنجی که همی باد فزاید ز بزیدن بر ما بوزید از قبل راحت جان را