برتاختن

لغت نامه دهخدا

برتاختن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) روان شدن. جاری گشتن:
چنین تاش دو دیده بگداختی
ز مژگان برخساره برتاختی.اسدی ( گرشاسب نامه ).چو دیدندش از جای برتاختند
زپیرامنش جنگ برساختند.اسدی ( گرشاسب نامه ). || دواندن:
زمان تا زمان زینش برساختی
همی گرد گیتیش برتاختی.فردوسی.

فرهنگ معین

( ~. تَ ) (مص ل. ) روا شدن، روا کردن.

فرهنگ فارسی

روان شدن جاری گشتن.

ویکی واژه

روا شدن، روا کردن.

جمله سازی با برتاختن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همه تیغ و نیزه برافراختند سوی قلب فغفور برتاختند

💡 پس سوی بتخانه ها برتاختند جمله بتها را بخاک انداختند

💡 جُنْدٌ ما هُنالِکَ این سپاه که ایدراند از دشمنان تو، مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ (۱۱) هم سپاهی‌اند چون سپاههای دشمنان پیغامبران پیش از تو باز شکستنی و برتاختنی.

گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
دارالامان یعنی چه؟
دارالامان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز