لغت نامه دهخدا
بدعمل. [ ب َ ع َ م َ ]( ص مرکب ) بدکار و خطاکار و گنهکار. ( آنندراج ). بدکار و بدکردار و خاطی و مجرم. ( ناظم الاطباء ). بدکاره. مُسی ٔ: زنی بدعمل. بلایه. نابکار. ( یادداشت مؤلف ).
بدعمل. [ ب َ ع َ م َ ]( ص مرکب ) بدکار و خطاکار و گنهکار. ( آنندراج ). بدکار و بدکردار و خاطی و مجرم. ( ناظم الاطباء ). بدکاره. مُسی ٔ: زنی بدعمل. بلایه. نابکار. ( یادداشت مؤلف ).
بدکار، بدکردار.
( صفت ) بد کار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر خوشعمل،ار بدعمل از ری رفتم ای مهتر ری حی علی خیر عمل
💡 ز نفس خود مشو ایمن، که اعتمادی نیست به خانه زادی آن توسنی که بدعمل است
💡 نبود بد عمل من چرا در آزارم عمل به قول رقیبان بدعمل کردی