بدآمد

لغت نامه دهخدا

( بدآمد ) بدآمد. [ ب َ م َ ] ( مص مرکب مرخم، اِ مرکب ) پیش آمد بد.بخت بد. سؤحادثه. مقابل نیک آمد، به آمد. ( یادداشت مؤلف ). بد آمدن. بد آمدن. پیش آمدن بدی:
چو روز مرد شود تیره و بگردد بخت
هم او بدآمد خود بیند از بدآمد کار.ابوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 278 ).از بعد آن ندانم چرخش کجا کشید
با واقعات حادثه کارش کجا رسید
در گفتگوی نفس طبیعت کجا فتاد
در جستجوی نقش بدآمد کجا دوید.( از مقامات حمیدی ).

فرهنگ فارسی

( بد آمد ) پیش آمد بد بخت بد.

جمله سازی با بدآمد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بکشتند او را بس از چارسال بدآمد بر ایرانیان بخت و فال

💡 کر بدآمدت گهی، اکنون نیک آید کز یکی چوب همی منبر و دار آید

💡 چو نیکی همچوروز و شب بدآمد مثل گوئی از این معنی تب آمد

💡 در گفتگوی نفس و طبیعت کجافتاد؟ در جستجوی نقش بدآمد کجا دوید؟

💡 گر دهان تلخی فرهاد بدآمد، شیرین خنده بر انجمن عشرت پرویز کند

سرگردان یعنی چه؟
سرگردان یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز