اسفهسالار

از ترکیب سپاه و سالار ساخته شده و در متون تاریخی و ادبی فارسی به معنای فرماندهٔ کل سپاه، سردار بزرگ یا رئیس لشکر به‌کار رفته است. این واژه هم‌معنای سپهسالار بوده و در منابع کهن، به‌ویژه در تاریخ‌نگاری‌های مربوط به دوران آغازین اسلام و نیز دوره‌های پیش و پس از آن، کاربرد فراوان داشته است. معمولاً به شخصی اطلاق می‌شد که بالاترین مقام نظامی را در یک لشکر یا منطقه بر عهده داشت و از نظر جایگاه اجتماعی و سیاسی نیز دارای اهمیت ویژه‌ای بود.

در ترجمهٔ تاریخ طبری به قلم بلعمی، این عنوان بارها برای توصیف سرداران برجسته به‌کار رفته است. برای نمونه، در گزارشی آمده است که خالد، در حالی که بر جمازه نشسته و قبایی سیاه از کرباس بر تن داشت و زره و شمشیر حمایل کرده بود و عمامه‌ای سرخ بر سر بسته و دو تیر در آن فرو کرده بود، به مدینه درآمد؛ آراستگی و هیئت او چنان بود که آنان و مبارزان عرب بدان شناخته می‌شدند. همچنین در همین منبع از یاد می‌شود که به فرمان ابوبکر به مناطق مختلف فرستاده شدند، از جمله حذیفه‌بن‌محصن که مأموریت یافت به عمان رود، یا قیس که به‌عنوان اسفهسالار اسود معرفی شده است.

در دیگر آثار تاریخی و جغرافیایی فارسی، مانند فارس‌نامهٔ ابن‌بلخی و ترجمهٔ تاریخ یمینی، نیز این عنوان جایگاه برجسته‌ای دارد. در فارس‌نامه از اسفهسالاری به نام یوسانوس، که للیانوس این منصب را به او سپرده بود، سخن به میان آمده و نیز روایت شده است که شاپور برای اسفهسالاری که او را از احوال جاسوس آگاه ساخته بود، هدیه‌ای فرستاد. همچنین در تاریخ یمینی، از وی سمرقند یاد می‌شود که پسر علمدار بود و با تعصب و جانبداری به یاری منتصر برخاست. مجموعهٔ این شواهد نشان می‌دهد که عنوان اسفهسالار نه‌تنها یک منصب نظامی، بلکه نمادی از اقتدار، وفاداری و نقش تعیین‌کننده در تحولات سیاسی و نظامی روزگار خود بوده است.

لغت نامه دهخدا

اسفهسالار. [ اِ ف َ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) سِفَهْسالار. سپهسالار. سپاه سالار. سردار: خالد بمدینه اندر آمد بر جمازه نشسته و قبائی کرباسین سیاه پوشیده و در زیر آن زره و شمشیری حمایل کرده و عمامه سرخ بر سر بسته و دو تیر بعمامه اندر زده چنانکه اسفهسالاران و مبارزان [ را ] بود در عرب. ( ترجمه ٔطبری بلعمی ). از آن اسفهسالاران که ابوبکر فرستاده بود یکی حذیفةبن محصن که او را بعمان فرستاده بود. ( ترجمه طبری بلعمی ). پس معاذ و مسلمانان را خبر آمد که قیس اسفهسالار اسود است. ( ترجمه طبری بلعمی ). للیانوس را اسفهسالاری بود نام او یوسانوس. ( فارسنامه ابن البلخی ص 70 ). و آن اسفهسالار را که او را از حال جاسوس خبر داده بود هدیه فرستاد [ شاپور ]. ( فارسنامه ٔابن البلخی ص 71 ). پسر علمدار که اسفهسالار سمرقند بود بتعصب منتصر برخاست. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 231 ).
اسفهسالار. [ اِ ف َ ] ( اِخ ) ابن کورنکیج. از سرداران مخالف قابوس بن وشمگیر که در جنگ با وی اسیر شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 266 ).

فرهنگ معین

(اِ فَ ) (ص مر. ) سپاهسالار، سردار سپاه.

فرهنگ عمید

= سپهسالار

فرهنگ فارسی

( صفت ) سپاهسالار سردار سپاه.
از سرداران مخالف قابوس بن وشمگیر

ویکی واژه

سپاهسالار، سردار سپاه.

سازنده یعنی چه؟
سازنده یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز