استنجاء. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) رستن. ( منتهی الارب ). خلاصی. ( اقرب الموارد ). || از بیخ بریدن درخت. ( منتهی الارب ). || حاجت خود برآوردن از کسی. یقال: استنجی منه حاجته؛ ای تخلصها. || شستن موضع غائط و بول را و سنگ و کلوخ مالیدن بدان جای. تنبل. استطابة. ( منتهی الارب ) ( زوزنی ). استطیاب. تمشع. امتشاش. || رطب چیدن. || چیدن هرچه باشد. || رطب یافتن یا خوردن آنرا. ( منتهی الارب ). || شتافتن، و فی الحدیث: اذا سافرتم فی الجدوبة فاستنجوا؛ ای اسرعوا. ( از منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || استنجاء وتر؛ کمان کشیدن. ( منتهی الارب ).
(اِ تِ ) [ ع. ] (مص ل. ) ۱ - رهایی یافتن. ۲ - شستن جای پلید و نجس را که بول و غایط در آن بوده است و سنگ و کلوخ بدان جا مالیدن.
رهایی یافتن.
شستن جای پلید و نجس را که بول و غایط در آن بودهاست و سنگ و کلوخ بدان جا مالیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قوله تعالی: وَ ما یَسْتَوِی الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ الفرات اشدّ الماء عذوبة، «سائغ» ای هنیء شهی سهل المرور فی الحلق، «شرابه» ای ماؤه، «وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ، الاجاج اشدّ الماء ملوحة، و من کلّ تأکلون» ای من کلّ بحر من العذب و الملح «تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیًّا» طعاما شهیّا یعنی السمک، وَ تَسْتَخْرِجُونَ یعنی من الملح دون العذب، «حلیة» یعنی زینة اللؤلؤ و الجوهر، و قیل: فی الملح عیون عذبة و ممّا بینهما یخرج اللؤلؤ، و قیل: ینعقد اللؤلؤ من ماء السماء، تَلْبَسُونَها ای تتخذ نساءکم منها ملابس، وَ تَرَی الْفُلْکَ الفلک واحد و جمع، «فیه» ای فی الکلّ «مواخر» ای جواری، و المخر قطع السفینة الماء بالجری. قال مقاتل: هو ان تری سفینتین احدیهما مقبلة و الأخری مدبرة هذه تستقبل تلک و تلک تستدبر هذه تجریان بریح واحدة. و فی الخبر: استمخروا الرّیح و اعدّوا النبل، یعنی عند الاستنجاء ای اجعلوا ظهورکم ممّا یلی الرّیح و کذلک حالة السفن.
💡 نقلست که یکبار شیخ ابوسعید ابوالخیر قصد زیارت مرو کرد بفرمود تا کلوخ برای استنجاء در توبره نهادند گفتند شیخا در مرو کلوخ همی یابیم سر این چیست شیخ گفت: که شیخ ابوبکر واسطی گفته است و او سر موحدان وقت خویش بوده است که خاک مرو خاکی زنده است روا ندارم که من بخاکی استنجا کنم که زنده باشد واو را ملوث گردانم و از کلمات اوست که در راه حق خلق نیست و در راه خلق حق نیست هر که روی در خود دارد قفاء او در دین بود و هرکه روی در دین دارد قفاء او در خود بود هرکجا که تویی تست حظ تست و خلاف راه است و هر کجا که ناکامی تست مجال دین آنجاست.