لغت نامه دهخدا
ارسی دوز. [ اُ رُ ] ( نف مرکب ) کفشگر. کفاش. اسکاف. کفش دوز. حَذّاء.
ارسی دوز. [ اُ رُ ] ( نف مرکب ) کفشگر. کفاش. اسکاف. کفش دوز. حَذّاء.
( ~. ) (اِفا. ) کفشگر، کفش دوز.
کفش دوزی که ارسی می دوزد.
( اسم ) آن که ارسی میدوزد کفشگر کفش دوز سازند. کفش.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و بجد جامه درکار کننده بودم که دست ازین صنعت چون آستین دکله کوتاه کنم. چه کاری باریکست و بازار کساد. میگفتم پس آن به که سلیم سلامت در بر کنم و پای در دامن عافیت کشم که(ثوب السلامه لایبلی) که بازارگانی چند مایه در باخته و ناقصانی چند چون حنین بمثال بخیه سقرلاط بر وی کار آمده اند که مغولی دوخته از فارسی دوزی وارمک باریک از شال درشت فرق نمیکنند.