ویکی واژه
آبفروش
فروشنده آب. آبفروش با انداختن تکه یخی در کاسه تشنگان راهگذر را آب داده و پول میگرفت. «شهری»
آبفروش
فروشنده آب. آبفروش با انداختن تکه یخی در کاسه تشنگان راهگذر را آب داده و پول میگرفت. «شهری»
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شیخ الاسلام گفت: کی وقتی بوالحارث اولاسی، در اول ارادت و ابتداء کار خود، بخانه خاگینه خورده بود، رستی بییاران خود. بابراهیم سعد رفت، و وی در راه میرفت پای نهاد بر آب، و بوالحارث گفت: دست بیاور! دست بوی داد، پای وی در آب فروشد. ابراهیم گفت: پای تو در خاگینه آویخته است مطالباً بهذالامر. گفت تو طالب نه، رو از خلق عزلت گیر! و فراغت دل جوی! و کرد کردگار! و رفت بر آب و بوالحارث را گذاشت.
💡 به خرمنم چو فتد آتش این وفاداران به نرخ آب فروشند باد دامان را
💡 سحرها بگریند چندان که آب فروشوید از چشمشان کحل خواب
💡 باب غم جز دل گداخته نیست مشتری تشنه است، آب فروش
💡 تا گل روی تو از شرم که شد غرق عرق که گل از شرم تو در آب فروشسته ورق
💡 کام دل تر نشد ز اشک اسیر لب دریا که دیده آب فروش