مغزی

🌐 معنی

این واژه از ریشهٔ «مغز» می‌آید و به معنای دارای مغز، مربوط به مغز، یا هسته‌ای / درونی است. در فارسی نیز «مغزی» بیشتر به چیزی گفته می‌شود که درون آن پر یا دارای هسته باشد، یا از نظر معنایی به بخش اصلی و مرکزی یک چیز اشاره کند.

جمله سازی با مغزی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بدا النقاش بلا مغزی عندما ابتعد المتحدثون عن موضوع الاجتماع الأصلي.

وقتی سخنرانان از موضوع اصلی جلسه منحرف شدند، بحث بی‌معنی شد.

💡 كان حديثُه مغزی ًا ومختصرًا، ففهم الجميعُ الفكرةَ بسرعةٍ دونَ الحاجةِ إلى شرحٍ طويل.

سخنرانی او پرمعنا و مختصر بود، بنابراین همه بدون نیاز به توضیح طولانی، ایده را به سرعت درک کردند.

💡 نحتاج إلى رسالةٍ مغزی ةٍ تشرحُ المشكلةَ بوضوحٍ وتصلُ إلى الناسِ بسهولة.

ما به یک پیام معنادار نیاز داریم که مشکل را به روشنی توضیح دهد و به راحتی به دست مردم برسد.

💡 وصف المدرس التمرين بلا مغزی إذا لم يقدّم فائدة حقيقية للطلاب.

معلم، تمرین را اگر فایده‌ی واقعی برای دانش‌آموزان نداشته باشد، بی‌معنی توصیف کرد.

💡 في المحاضرة، قدّم الأستاذُ مثالًا مغزی ًا ساعدَ الطلابَ على استيعابِ الدرس.

در سخنرانی، استاد مثال معناداری ارائه داد که به دانشجویان در درک درس کمک کرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران