لغت نامه دهخدا
بچه ای دارم در ناف چو برجیسی
با رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی.منوچهری.دامن خود سرو برکشید چو بلقیس
کآب گمان برد آبگینه میدان.مختاری.حضرت بلقیس بانوی سبا
بر سر عرش معلّی ̍ دیده ام.خاقانی.بلقیس بانوان وسلیمان شه اخستان
من هدهدی که عقل به من افتخار کرد.خاقانی.عمر سلیمان عهد باد ابدالدهر
حضرت بلقیس روزگار بماناد.خاقانی.خبر دادند موری چندپنهانی
که این بلقیس گشت و آن سلیمان.