لغت نامه دهخدا
دو چشم موژان بودیش خوب و خواب آلود
بماند خواب و شد آن نرگسش که موژان بود.عماره ( از اسدی ).خوی گرفته لاله سیرابش از تف نبید
خیره گشته نرگس موژانش از خواب و خمار.فرخی.|| چشم خواب آلوده. || شخص خواب آلوده. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ).