لغت نامه دهخدا
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر کوزه گل همی لگد زد بسیار
وآن گل بزبان حال با او میگفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکودار.عمرخیام.و به زبان حال با روزگار گفته... ( سندبادنامه ص 17 ).
چشمم بزبان حال گوید
بی آنکه به اختیار گویم.سعدی.رجوع به زبان حالت و لسان الحال شود.