لغت نامه دهخدا
- حلیف الفراش ؛ آنکه بر اثر بیماری در بستر افتاده باشد : بعلتی صعب ممتحن گشت و حلیف الفراش شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ). از هول حادثه بیست روز حلیف الفراش شدم. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
|| در شعر ساعدةبن حویه ؛ سنان تیز یا اسب بانشاط. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ). || مرد فصیح. ( دهار ). مرد تیززبان. ( از مهذب الاسماء ).
- حلیف اللسان ؛ تیززبان و فصیح. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ).