لغت نامه دهخدا
دردستانی کن و درماندهی
تات رسانند بفرماندهی.نظامی.که دراصل چنین است : «تا بفرماندهی رسانندت »:
باز گشای ای نگار چشم به عبرت
تات نکوبد فلک به کوبه کوبین.خجسته.که در اصل چنین باشد: «تا فلک ترا به کوبه کوبین نکوبد»:
من ز هجای تو باز بود نخواهم
تات فلک جان و خواسته نکند لوغ.منجیک.تات شاعر بمدح در گوید
شادبادی و قصر تومعمور.ناصرخسرو.از پس پیغمبر و حیدر بدین در ره مده
یکرمه بیگانگان را، تات نفزاید عطب.ناصرخسرو.دیوت از راه ببرده ست بفرمای هلا
تات زیر شجر گوز بسوزند سپند.ناصرخسرو.خارش گیتی ز سرت کی شود
تات برانگشت یکی ناخنست.ناصرخسرو.بیگنهی تات کار پیش نیاید
و آنگه کت تب گلو گرفته گنهکار.ناصرخسرو.دین و خرد باید سالار تو
تات کند یارت سالار خویش.ناصرخسرو.نام نیکو را بگستر، شو بفعل خویش نیک
تات گوید ای نکو فعل آنکه او آوا کند.ناصرخسرو.تات بدیدم چنین اسیر هوی
بر تو دلم دردمند و پرخون شد.ناصرخسرو.
تات. ( پسوند ) مزید مؤخر ( پساوند ) است و جداگانه معنی ندارد. و در فارسی امروز متداول نیست این مزید مؤخر، آخر بعضی از کلمات بصورت «داد» آید:... داد در جزء دوم خرداد در اوستا «تات » می باشد و همین جزء در امرداد هم دیده می شود. در خود اوستا خرداد و امرداد «هئوروتات » و «اَمرتات » آمده است. تات جداگانه مورد استعمال ندارد جزیی ( یعنی سوفیکس ) است که بانجام برخی از واژه ها پیوسته ، میرساند که در آن واژه اسم مجرد و مؤنث است چنانکه در «ارشتات » ( راستی و درستی ) و در «وتات » ( درستی ) و «اوپرتات » ( برتری ) و جز آن. ( پورداود فرهنگ ایران باستان صص 57- 58 ).
تات. ( اِخ ) قومی پارسی. ( مازندران و استراباد رابینو ص 63 بخش انگلیسی ). فارسی زبانان ، طایفه ای از ایرانیان. اهالی ولایات شمالی که به لهجه محلی سخن رانند مثل حسن آبادیان قراچه داغ و مازندرانیها... در قفقاز آن قسمت از ایرانیان را که هنوز زبانشان فارسی مانده تات گویند در ایران لرها غیر خود را از ایرانیان تات نامند... محمودبن الحسین بن محمد کاشغری دردیوان لغات الترک ( چ استانبول 1333 هَ.ق. ) که تألیف آن در سال 466 هَ. ق. پایان یافته در صفحه 292 جلد اول در ضمن کتاب الاسماء ابواب ثلاثی زیر عنوان برک ( بضم اول و سکون ثانی و ثالث ) می نویسد: «برک = القلنسوة، و فی المثل : تات سیز ترک بلماس ؛ باش سیز برک بلماس ، معناه : لایخلو الترک من الفارسی ، کما لا یخلو القلنسوة من رأس.» یعنی ترک بدون ایرانی و کلاه بدون سر نمی شود و در ( باب فعلل و فعلال و فعلل فی حرکاته ) همین کتاب زیر عنوان : سملم تت ( بضم سین و کسرلام و سکون هر دومیم ، بفتح تاء اول و سکون تاءدوم ) در صفحه 403 جلد اول می نویسد: «سملم تت = الفارسی الذی لایعرف لغة الترک البتة و کذلک کل من لایعرف الترکیة یسمی سملم » یعنی سملم تت آن ایرانی را گویند که اصلا ترکی بلد نباشد و همچنین کسی که ترکی را نداند سملم خوانده می شود، در این دو عبارت محمود کاشغری «تات و تت » را بمعنی ایرانی ترجمه کرده است. در کتاب دده قورقود ( چ استانبول 1332 هَ. ق ) که بزبان غزی در حدود نه قرن پیش تألیف یافته ، ضمن داستان بقاج خان پسر درسه خان ( درسه خان اوغلی بقاج خان حکایه سی ) مؤلف موقعی که می خواهد کیفیت طلوع فجر و پیدایش صبح صادق و وزش نسیم ملایم و بانگ نماز برداشتن یک ایرانی مسلمان را شرح دهد در صفحه 12 می نویسد: «سوبلمه :