لغت نامه دهخدا
مرو پیش او جز به بیگانگی
مگردان زبان جز به دیوانگی.فردوسی.بسی آفرین خواند بر خانگی
بدو گفت بس کن ز بیگانگی.فردوسی.یکی خلعت افکند بر خانگی
فزونتر ز خویشی و بیگانگی.فردوسی.با دو حکیم از سر همخانگی
شد سخنی چند ز بیگانگی.نظامی.ای سپر افکنده ز مردانگی
غول تو بیغوله بیگانگی.نظامی.خیال همه خوابها خانگیست
در آن آشنائی نه بیگانگیست.نظامی.زنهار پند من پدرانه ست گوش دار
بیگانگی مورز که در دین برادری.سعدی.مرا بعلت بیگانگی ز خویش مران
که دوستان وفادار بهتر از خویشند.سعدی.بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم
همسایه ایم و خانه هم را ندیده ایم.( یادداشت بخط مؤلف ).- بیگانگی کردن ؛ آشنایی نورزیدن. یگانگی نخواستن. از خویشی و قرابت دوری خواستن : میگفت ملکا اگر با تو آشنایی کنم برنجانی و اگر بیگانگی کنم بسوزانی. ( قصص الانبیاء ).
گرفتم سرو آزادی نه از ماء معین زادی
مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی.سعدی.میکند با خویشتن بیگانگی
با غریبان آشنایی میکند.سعدی. || خصومت و عداوت. ( ناظم الاطباء ) :
برادر دو داری به هندوستان
به بیگانگی گشته همداستان.فردوسی.تا خانها یکی شود و همه اسباب بیگانگی برخیزد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 72 ).
روا آید از دوست بیگانگی
چو دشمن گزینی بهم خانگی.سعدی.|| ( اصطلاح صوفیه ) استغنای عالم الوهیت را گویند که بهیچ چیز و بهیچوجه مفتقر نیست و بهیچ چیز مماثلت و مشابهت ندارد.( کشاف اصطلاحات الفنون ).