لغت نامه دهخدا
از خط بغداد و سطح دجله فزون است
نقطه ای از طول و عرض جای صفاهان.خاقانی.دائره تنوره بین ریخته نقطه های زر
کرده چو سطح آسمان خط سرای زندگی.خاقانی. || جزو خارجی هرجسم. ( فرهنگ فارسی معین ). || آنچه جسم را از فضای محیط جدا کند. و آن طول و عرض دارد و عمق ندارد. ( فرهنگ فارسی معین ). || سطح به اصطلاح هندسه. هرآنچه طول و عرض دارد بی عمق. ( ناظم الاطباء ) ( غیاث اللغات ). طول است و عرض بس و از جسم به یک بعد کمتر است [ یعنی بعد عمق ]. ( التفهیم ). مقداری صاحب دو بعد طول و عرض تنها و بحس ادراک نشود مگر با جسم چه آن نهایت جسم است و بالانفرادتنها بوهم ادراک گردد. ( مفاتیح ). رجوع به تعریفات شود.
- سطح بسیط ؛ سطح مستوی. ( فرهنگ فارسی معین ).
- سطح تابش ؛ در اصطلاح فیزیکی سطحی است عمود بر سطح انعکاس که شعاع تابش و شعاع انعکاس در روی آن قرار دارد.
- سطح راست ؛ سطحی است که بر دو خط موازی بگذرد. ( فرهنگ فارسی معین ).
- سطح محدب ؛ سطح روئین جسم. ( فرهنگ فارسی معین ).
- سطح مستوی ؛ سطحی که همه اجزای آن مساوی باشد نه آنکه بعضی بالا باشد و بعضی فرود. آنچه طول و عرض قبول کند. ( فرهنگ فارسی معین ).
- سطح مقعر ؛ سطح زیرین جسم. ( فرهنگ فارسی معین ).
|| در اصطلاح مدارس قدیم مقابل درس خارج است و آن تدریس مطالب فقهی و اصولی است از متن کتاب.طلاب پس از پایان دوره تحصیلات عمومی و مقدماتی بتحصیلات تخصصی فقه و اصول میپرداختند و چون قوه آنان هنوز ضعیف بوده ، استاد مطالب را کلمه بکلمه از روی کتاب بدیشان تدریس میکرد. ( فرهنگ فارسی معین ).