حسان

لغت نامه دهخدا

حسان. [ حَس ْ سا ] ( ع ص ) بسیار نیکو. بسیار خوب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) ( شرفنامه ). نیکوروی. ( مهذب الاسماء ).
حسان. [ ح ِ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ حِسین و حَسَن و حَسناء و حَسَنَة. خوبان. نیکوان. ( منتهی الارب ).
حسان. [ حُس ْ سا ] ( ع ص ) نعت مذکر از حسن. مانند حُسان و حَسَن و حاسِن و حَسین ج ، حسانون.
حسان. [ ح ُ ] ( ع ص ) نعت مذکر از حسن.
حسان. [ حَس ْ سا ] ( اِخ ) ( قریه ٔ... ) قریه ای نزدیک هرات. ( حبیب السیر ج 2 ص 397 س 19 ).
حسان.[ حَس ْ سا ] ( اِخ ) قریه ای است میان واسط و دیر عاقول و آن را قرنا ام حسان نیز گویند. ( معجم البلدان ).
حسان. [ حَس ْ سا ] ( اِخ ) دهی است نزدیک مکه و آنرا ارض حسان نیز نامند.
حسان. [ حَس ْ سا ] ( اِخ ) ابن ابراهیم مکنی به ابی هشام ، قاضی کرمان. محدث است.
حسان. [ حَس ْ سا ] ( اِخ ) ابن ابی حسان العبدی. صحابیست. ( قاموس الاعلام ترکی ).
حسان. [ حَس ْ سا ] ( اِخ ) ابن ابی ساسان. مکنی به ابی عبداﷲ محدث است.
حسان. [ حَس ْ سا ] ( اِخ ) ابن ابی سنان العسکری. صحابیست و حدیث شریف «طالب العلم بین الجهال کالحی بین الاموات » را او روایت کرده است. ( قاموس ترکی ). صاحب صفوةالصفوة آرد، ابویحیی زراد گفت شنیدم حسان بسیار به این بیت تمثل می جست :
لاصحة المرء فی الدنیا تؤخره
ولا یقدم یوماً موته الوجع.
ابن شوذب گفت : حسان بن ابی سنان مردی از بازرگانان بصره بود و شریکی در بصره داشت و خود وی در اهواز بود. و از اهواز بسوی شریک خویش می آمد. در سر هر سال مینشستند و حساب میکشیدندو سود را بخش میکردند. پس حسان قوت خویش از آن سود برمیداشت و بقیه را تصدق میکرد و شریک وی زمین میگرفت و خانه میساخت. حسان نوبتی به بصره آمد و آنچه میخواست بخش کرد، پس وی را گفتند خانواده های مستمندی هستند که حاجت آنها ظاهر نمیشود. گفت چرا ما را آگاه نساختید؟ آنگاه سیصد درهم وام بگرفت و بدانها بفرستاد. موسی بن هلال گفت : مردی همنشین ما بود از زن حسان حدیث کرد که حسان شب می آید و در بستر من داخل میشود، آنگاه همچنانکه زن کودک خویش بفریبد، مرا فریب میدهد،و آنگاه که دانست بخواب رفتم ، برخیزد و بیرون شود وبه نماز بپردازد، زن گفت وی را گفتم ای ابوعبداﷲ چند خود را رنجه میداری با نفس خویش مدارا کن. گفت : خاموش که بیم آن دارم به خوابی روم که از آن برنخیزم. عبداﷲبن عیسی گفت : پدرم خبرداد که حسان به مسجد مالک بن دینار می آمد و چون مالک سخن میگفت وی چندان میگریست که روی او تر میگشت و صدایش شنیده نمیشد. عبدالجباربن نضر سلمی گفت : حسان به غرفه ای بگذشت و گفت این چه وقت ساخته شده ؟ آنگاه نفس خویش را گفت از چیزی که به کار تو نیاید پرسیدی ، ترا به روزه یک سال شکنجه دهم پس آن سال روزه بگرفت. عمارةبن زاذان گفت حسان دکان خویش میگشود و دواة میگذاشت و حساب خویش پراکنده میساخت و پرده میانداخت آنگاه نماز میگذاشت و هرگاه گمان میبرد آدمی می آید به حساب میپرداخت تا بنمایدکه او به حساب مشغول است. ابوداود گفت : سلام بن مطیع حدیث کرد که حسان گفت اگر گدایان نبودند، بازرگانی نمیکردم. یحیی بن بسطام الاصفرالتمیمی که همسایه حسان بود گفت : حسان روزها روزه میداشت و به گرده ای افطار میکرد و سحر گرده دیگر میخورد پس سخت لاغر و بیمار شدو چون مرد و او را برای غسل برهنه کردند، مانند نخ سیاهی بود و یاران گرد او میگریستند. حریث گفت : یحیی بن مسلم بکا، و ابراهیم بن محمد قبسیسی گفتند چون به حسان و رنجی که بدو رسیده بود بنگریستیم ما را ناگوار آمد و گریه مردم سخت شد و آواز آنان برخاست ، آنگاه آرام شدند در این هنگام بشنیدیم گوینده ای از یک سوی خانه میسرود:

فرهنگ معین

(حِ ) [ ع . ] جِ حسن و حسناد، نیکوان ، خوبرویان .

فرهنگ عمید

۱. [جمع حَسَن] = حَسن
۲. [جمع حَسَنَة] = حسنه

فرهنگ فارسی

ابن ثابت خزرجی انصاری شاعر معروف رسول ( ص ) ( ف. ۵۴ ه. ق . )
جمع حسن، جمع حسنائ، بسیارخوب ونیکو، بسیارنیکوکار
( صفت اسم ) جمع حسن و حسنائ : نیکوان خوبرویان نیکو رویان .
ابن هلال ابن حارث مزینی در بصره محدث بود

فرهنگ اسم ها

اسم: حسان (پسر، دختر) (عربی) (مذهبی و قرآنی) (تلفظ: hesān) (فارسی: حِسان) (انگلیسی: hesan)
معنی: بسیار نیکو، بسیار خوب، نیکروی، ( اَعلام ) حسان ابن ثابت [قرن اول هجری] شاعر عرب ملقب به «شاعر پیامبر» بعدها از هواداران معاویه شد، ( در اعلام ) حسان بن ثابت شاعر رسول اکرم ( ص )، زیبارویان، نیکوان

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی حِسَانٌ: زنان زیبا روی - جمع حسناء
ریشه کلمه:
حسن (۱۹۴ بار)
«حسان» جمع «حسن» (بر وزن چمن) به معنای «خوب و زیبا» است.

ویکی واژه

جِ حسن و حسناد؛ نیکوان، خوبرویان.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم