لغت نامه دهخدا
ز سیمین فغی من چو زرین کناغ
ز تابان مهی من چو سوزان چراغ.منجیک.نگه کرد موبد شبستان شاه
یکی لاله رخ بود تابان چو ماه.فردوسی.بقیصر یکی نامه باید نوشت
چو خورشید تابان بخرم بهشت.فردوسی.همی باش در پیش پرده سرای
چو خورشید تابان برآید ز جای.فردوسی.بهشتی بد آراسته پرنگار
چو خورشید تابان بخرم بهار.فردوسی.ز گرد سواران و جوش سران
گرائیدن گرزهای گران
دل سنگ خارا همی بردرید
کسی روی خورشید تابان ندید.فردوسی.بسان ستونی بسیم آزده
رُخش رشک خورشید تابان شده.فردوسی.یکی چشمه ای دید تابان زدور
یکی سروبالا دلارام پور.فردوسی.چه گویی که خورشید تابان که بود
کزو در جهان روشنایی فزود.