لغت نامه دهخدا
رسیداز او [ داود ] بسلیمان چو باز نوبت ملک
ز باختر بگرفت او بحکم تا خاور.ناصرخسرو.نکنم دیودلی ها بسفر
تاسلیمان شوم اِن شأاﷲ.خاقانی.شه سلیمانست و من مرغم مرا خوانده ست شاه
دانه مرغان دانا برنتابد بیش از این.خاقانی.مرغ ز گل بوی سلیمان شنید
ناله داودی از آن برکشید.نظامی.آن جسد را حیات از آن جانست
همه تختند و او سلیمانست.نظامی.که زنهار از این مکر و دستان و ریو
بجای سلیمان نشستن چو دیو.سعدی.- سریر سلیمان ؛ تخت سلیمان. کنایه از حکومت و فرمانروائی او :
نه بر باد رفتی سحرگاه و شام
سریر سلیمان علیه السلام.سعدی.نه خود سریر سلیمان بباد رفتی و بس
که هر کجا که سریر است میرود بر باد.سعدی.- ملک سلیمان ؛ مملکت. کشور. مملکت سلیمان :
ملک سلیمان اگر خراسان بود
چون که کنون ملک دیو ملعون شد.ناصرخسرو.ماهچه توغ او قلعه گردون گرفت
مورچه تیغ او ملک سلیمان گرفت.انوری.منم آن موم که دل سوختم از فرقت شهد
وصلت ملک سلیمان بخراسان یابم.خاقانی.قطب دایره زمان و قایم مقام ملک سلیمان.
( گلستان ).
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم.حافظ.
سلیمان. [ س ُ ل َ ] ( اِخ ) نام سه تن از سلجوقیان : سلیمان بن جغری بیک چند روزاز سال 455 هَ. ق. حکومت کرد. سلیمان اول ابن قتلمش نخستین از سلجوقیان روم ( آسیای صغیر ) ( جلوس 470 هَ. ق. ). فوت 479 هَ. ق. سلیمان دوم ابن قلج ارسلان دوم هشتمین از سلجوقیان روم. ( جلوس 597 هَ. ق. ). فوت 600 هَ. ق. سلیمان ( شاه ) ابن محمد هفتمین از سلجوقیان عراق ( جلوس 554 هَ. ق. ). ( فرهنگ فارسی معین ).