لغت نامه دهخدا
ز فرمان او هیچگونه مگرد
تو پیرایه دان بند بر پای مرد. فردوسی.ز دانش چو جان ترا مایه نیست
به از خامشی هیچ پیرایه نیست.فردوسی.خرد بر دل خویش پیرایه کرد
برنج تن ازمردمی مایه کرد.فردوسی.کنون زود پیرایه بگشا ز روی
بپیش پدر شو بزاری بموی.فردوسی.بهایی ز جامه ز پیرایه ها
فروشم ز مردم بود مایه ها.فردوسی.تو درگاه را همچو پیرایه ای
همان تخت و دیهیم را مایه ای.فردوسی.چو آن جامه های گرانمایه دید
هم از دست رودابه پیرایه دید.فردوسی.به ایران که دید از بنه سایه ام
اگر سایه و تاج و پیرایه ام.فردوسی.از ایشان جز او دخت خاتون نبود
بپیرایه و رنگ و افسون نبود.فردوسی.زپیرایه و جامه و سیم و زر
ز دیبا و دینار و خز و گهر.فردوسی.دگر گفت بر مرد پیرایه چیست
و زین نیکوییها گرانمایه کیست.فردوسی.کجا نامور گاو پرمایه بود
که بایسته بر تنش پیرایه بود.فردوسی.همان گاو پرمایه کم دایه بود
ز پیکرتنش همچو پیرایه بود.فردوسی.به پیرایه زرد و سرخ و سپید
مرا کردی از برگ گل ناامید.فردوسی.کتایون بی اندازه پیرایه داشت
ز یاقوت وهر گوهری مایه داشت.فردوسی.تو درگاه را همچو پیرایه ای
همان تخت و دیهیم را مایه ای.فردوسی.بدین حجره رودابه پیرایه خواست
همان گوهران گران مایه خواست.فردوسی.بدو گفت رودابه پیرایه چیست
بجای سرمایه بی مایه چیست.