لغت نامه دهخدا
سخن زهر و پازهر و گرم است و سرد
سخن تلخ و شیرین و درمان و درد.بوشکور.شادیت باد چندان کاندرجهان فراخا
تو با نشاطو راحت، با رنج و درد اعدا.دقیقی.تکاور ز درد اندرآمد بسر
جدا گشت از او سعد پرخاشخر.فردوسی.تو دانسته ای درد و تیمار من
ز بهر تو با شاه پیکار من.فردوسی.چو بگسست زنجیر بی توش گشت
بیفتاد و زآن درد بیهوش گشت.فردوسی.بدانگه که یابی تنت زورمند
زبیماری اندیش و درد و گزند.فردوسی.نفرین کنم ز درد فعال زمانه را
کو داد کبر و مرتبت این کوفشانه را.شاکر بخاری.مثل زنند کرا سر بزرگ، درد بزرگ
مثل درست خمار از می است و می ز خمار.ابوحنیفه اسکافی.گشت ساکن ز درد، چون دارو
زن بماچوچه در دهانش ریخت.پروین خاتون.منم بیمار و نالان زین شب تار
که در شب بیش باشد درد بیمار.( ویس و رامین ).چون به زمین آمد اگر دستی نرم بر وی نهند... درد آن با پوست باز کردن برابر باشد. ( کلیله و دمنه ). چون ایام رضاع به آخر رسید در مشقت تعلم و تأدب... و مضرت دردو بیماری افتد. ( کلیله و دمنه ). هر کرا دردی باشد با هر کسی باید گفت که درمان او ز کمتر کسی بدست آید.( از سیاست نامه خواجه نظام الملک ).