لغت نامه دهخدا
یعقوب دلم ندیم احزان
یوسف صفتم مقیم زندان.خاقانی.الوداع ای کعبه کاینک هفته ای در خدمتت
عیش خوابی بوده و تعبیرش احزان آمده.خاقانی.جهانی بود در عین عدم غرق
نه اسم حزن بود و نه طرب بود.عطار.- عام الحزن ؛ سالی که خدیجه زوجه رسول و عم او ابوطالب درگذشته و این نامی است که رسول به آن سال داده و آن سه سال پیش از هجرت بوده. ( منتهی الارب ).
حزن. [ ح ُ ] ( ع مص ) اندوهگین کردن. ( دهار ). اندوهگن کردن. ( زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ). اندوهناک گردانیدن. || اندوهناک شدن. اندوهگین شدن. ( ترجمان عادل ) ( از منتهی الارب ).
حزن. [ ح َ زَ ] ( ع اِمص ) حُزن. اندوه. غم.انده. حدوک. کمد. حوبه. غمگنی. غمگینی :
کامران باش و شادمانه بزی
دشمنانت اسیر گُرم و حزن.فرخی.گفتم چه پیشه دارد مهر و هوای او
گفتا یکی بلا بزداید یکی حزن.فرخی.قسم تو باد از این جهان خرمی
قسم بداندیش گرم و حزن.فرخی.هر که بر او سایه فکند آن درخت
رست ز تیمار و ز کرب و حزن.فرخی.خویشتن سوزیم و هر دو بر مراد دوستان
دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن.منوچهری.ای باده فدای تو همه جان و تن من
کز بیخ بکندی ز دل من حزن من.منوچهری ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 78 ).مرا ملال گرفته ز دیر ماندن شب
تنی به رنج و عذاب و دلی به گرم حزن.مسعودسعد.بینادلان ز گفته من در بشاشتند
کوری آن گروه که جز در حزن نیند.خاقانی.زین می خوش همچو من نوش کن ای خوش سخن
از سر رنج و حزن خیز و برآور دمار.خاقانی.هم او را از آن حاصلی نیستی
وگرخویشتن در حزن کشتمی.خاقانی.رو بهم کردند هر سه مفتتن
هر سه را یک رنج و یک درد و حزن.مولوی.- بوالحزن ؛ دائم الحزن. محزون. اندوهناک :