لغت نامه دهخدا
خویش ابله کن تبع می ورز پس
رستگی زین ابلهی یابی و بس.مولوی. || لاحِق گردیدن. ( منتهی الارب ). || ( ص ، اِ ) ج ِ تابع. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). ج ِ تابع. پیروی کننده ها. ( فرهنگ نظام ). رجوع به تابع شود. || دنبال. نتیجه. در پی. در عقب : طمع تبع حرص است و خواری تبع طمع. ( کیمیای سعادت ). اما کاه که علف ستور است خود به تبع حاصل آید. ( کلیله و دمنه ).
صید دین کن تا رسد اندر تبع
حسن و مال و جاه و بخت منتفع.مولوی. || دست و پای ستور. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || پیرو و پیروان. واحد و جمع در وی یکسان است. ( منتهی الارب ) ( از غیاث اللغات ) ( از آنندراج ). قال اﷲ تعالی : انا کنا لکم تبعاً. ( قران 14 / 21، از منتهی الارب ). ج ، اتباع. ( منتهی الارب ). پیرو. ج ،اتباع. ( ناظم الاطباء ) : ما بسیار نصیحت کردیم و گفتیم چاکریست مطیع و فرزندان و حشم و چاکران و تبع بسیار دارد. ( تاریخ بیهقی ).
بر سر آتش نهادت ، ای تبع دیو
آنکه برین راه کثرت از بنه بنهاد.ناصرخسرو.چه ایشان خلقی بسیارند وتبع تو شوند. ( فارسنامه ابن البلخی ). و این ابونصرعمران مستولی گشت و همه لشکر تو تبع او شدند. اگر این مرد خواهد که ملک از تو بگرداند به یک ساعت تواند کردن. ( فارسنامه ابن البلخی ). اما خداوند را معلوم نیست که این مرد طالب ملک است و خلایق را تبع خویش کرد. ( فارسنامه ابن البلخی ). و رنجانیدن اهل و تبع بقول مضرب فتان. ( کلیله و دمنه ). و اوساط مردمان را در سیاست ذات و خانه و تبع خویش بدان حاجت افتد. ( کلیله و دمنه ).
از زرق دوستان ْ تبعِ دشمنان شود
بر فرق دشمنان ْ رقم ِ دوستان کشد.خاقانی.از عالم زاده ای و پیشت
عالم تبع است چاکران را.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 33 ).