لغت نامه دهخدا
بسی خوب جایست و بس دلپذیر
که آبش گلابست وخاکش عبیر.فردوسی.ببردند چیزی که بد دلپذیر
فرستاد تا خره اردشیر.فردوسی.هماننده شهریار اردشیر
فزاینده وفرخ و دلپذیر.فردوسی.ز پرمایه تر هرچه بد دلپذیر
همی تاخت تا خره اردشیر.فردوسی.همی راند با اردوان اردشیر
جوانمرد بد شاه را دلپذیر.فردوسی.بدو گفت کاکنون ره خانه گیر
بیاسای با مردم دلپذیر.فردوسی.که فرزند ساسان منم اردشیر
یکی پند باید مرا دلپذیر.فردوسی.چو دید آن بر و چهره دلپذیر
ز پستان مادر بپالید شیر.فردوسی.چنین داد پاسخ به پیران پیر
که هست این سخنها همه دلپذیر.فردوسی.تو بشنو ز گفتار دهقان پیر
اگر چه نباشد سخن دلپذیر.فردوسی.بدو گفت خاتون که ای مرد پیر
نگوئی همی یک سخن دلپذیر.فردوسی.سخنها چو بشنید ازو اردشیر
همه مهرجوینده و دلپذیر.فردوسی.چوآگه شد از هفتواد اردشیر
نبود آن سخنها ورا دلپذیر.فردوسی.اگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد
حدیث شاه جهان پیش گیر و زین مگذر.فرخی.بسی خواست زو پوزش دلپذیر
که این بد که پیش آمد از من مگیر.اسدی.گمان نکو بردی ای دلپذیر
ولیکن گمانت کمان بد نه تیر.اسدی.شد آن خامه چون کش بتی دلپذیر
پرستنده دست چابک دبیر.اسدی.که هست این پرستشگهی دلپذیر
بتی در وی از رنگ همرنگ قیر.اسدی.کیانی نشستنگهی دلپذیر
گزیدند بر گوشه آبگیر.اسدی.بی شکی از بهشت همی آید
این دلپذیر و نادره معنی ها.ناصرخسرو.