لغت نامه دهخدا
دستور. [ دَ ] ( اِ مرکب ) صاحب مسند. صدر. در اصل دَست وَر بوده به معنی صاحب مسند... حرف تاء مضموم کرده دستور بوزن مستور خواندند. ( از آنندراج ). مرکب است از: دست ، به معنی مسند + اور ( = ور )،دارنده. صاحب دست یا چاربالش. مسندنشین. وزیر و امیر و صاحب مسند. ( غیاث ). صاحب دست و مسند. ( برهان ). صاحب غیاث اللغات گوید: این لفظ مرکب است از لفظ «دست » که به معنی مسند و قدرت باشد و از لفظ «ور» که به معنی صاحب آید. بجهت تخفیف ماقبل واورا ساکن کردند چنانکه در گنجور و رنجور، و دستور بالضم معرب این است چرا که وزن فعلول ( بالفتح ) در عربی نیامده است. - انتهی. الوزیر الکبیر الذی یرجع فی احوال الناس الی مایرسنه. ( تعریفات ). وزیر. ( دهار ) ( ترجمان القرآن ) ( زمخشری ). وزیر و مشیر دولت و وزیر شورا. وزیر اول و صدراعظم. ( ناظم الاطباء ) :
دو شاه سرافراز در قلبگاه
دو دستور فرزانه بر دست شاه.فردوسی.همی رفت با او دو دستور اوی
که دستور بودند و گنجور اوی.فردوسی.هنرمند گوینده دستور ما
بفرماید اکنون بگنجور ما.فردوسی.ورا راهبر پیش جاماسپ بود
که دستور فرخنده گشتاسب بود.فردوسی.از ایوان خویش انجمن دور کرد
ورا نام دستور، شاپور کرد.فردوسی.بخواند آن جهاندیده جاماسب را
که دستور بد شاه گشتاسب را.فردوسی.ز دستور فرزانه دادگر
پراکنده رنج من آمد بسر.فردوسی.بدو داد لشکر میان سپاه